تبليغاتX
PersianHarryPotter
گلابتون بانو و خجسته خاتون و "هری پاتر"...
من کم آوردم آقا. من روحم خبر نداشت آخر وبلاگ این طوری لوس و مسخره و چرت و مزخرف میشه. من چه میدونستم؟ من تو زندگیم مگه چند بار نوجوان پر شر و شور و کله خر شده م؟ فقط یه بار. کسی هم بهم برنگشت بگه روحتو که اینجوری تیکه تیکه می کنی میذاری رو یه وبلاگ بعدن نمیتونی جمعش کنی و نگهش داری و باید فقط حسرت بخوری.

نازنین اگه معنای حرفایی که اون دفعه بهم گفتی اینی باشه که الان بعد از چند ماه تازه متوجه شدم فقط جای تاسف و تعجب داره که چطور با چه فکری با چه ذهنیتی نقطه ی عطف زندگی من تا الانو طوری مضحک کردی که خودمم خنده م میگیره. بعد تازه باحالش اینه نمی تونم بذارمش به حساب کج فهمی خودم، چون جور دیگه ای تعبیر نمی شه حرفات. الان اصلا نمیتونم عصبانی هم باشم نمی تونم جدی بگیرم نمی تونم هم جدی نگیرم. میگن دنیا یه جنگله پر از حیوونای نفهم و احمق، اونوقت من تو یه باغ وحش اسیرم. داستان منه.

برام سنگینه واقعا خب. یه لحظه دقت کن! ببین چقد پیچیده س! تفسیر من از اتفاقات اخیر زندگیم اینه. تواضع و این شعرا رم میذارم کنار. من داشتم تماشا می کردم که همه ی اطرافیانمون دارن بزرگ می شن و میرن سر کار و زندگیشون و وبلاگ رو ول می کنن. من از همشون بیشتر می فهمیدم. نمی خواستم اون زندگی ای رو بدست بیارم که میدونستم آخرش کجاست. هیشکی نمی فهمید. همه ی اطرافیانم نه تنها می خواستن چیزیو بدست بیارن که من به شدت خسته کننده میدونستم، بلکه فک می کردن حد نهایت زندگی همونه. زندگی من هم داشت تو یه قالب می افتاد مث زندگی بقیه. مجبور شدم برم دانشگاه در حالی که میخواستم فیلمساز بشم داستان بنویسم. هر کی می دید منو زیر چشمی نگاه می کرد می خندید به احمقیم. ولی من می دونستم راهی که زندگی معمولا توش میفته راهی نیست که من بخوام. تا اینکه فهمیدم این چیزی که تو این وبلاگ زهرماری پیدا کردم چیزیه که میخوام. همون کلمه ی اسمشو نبر. همه چیمو حاضر شدم بفروشم به یه پول سیاه جاش اینو بخرم. نتیجه شو خودت می دونی چی شد. فقط امیدم به این بود که تو بفهمی. تقصیر تو هم نیست که دغدغه ت این نبود.

بی خیال دیگه سخت تر از این نشه. بیا بگیر اینم پست آبان ماه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:19  توسط نازنين  | 

سلام.
امروز یه سری اتفاقات عجیب و غریب برام افتاد. چند روزی میشه که اوضاع و احوالم خوش نیست (راستش چند سالی میشه که اوضاع و احوالم خوش نیست) از چند روز پیش فکرم پیش پرشین هری پاتر بود، اینکه چه کنیم با این وبلاگ و خاطره های خوب و قشنگمون، به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده مان را...
از خدا پنهون نیست، شما که جای خود دارید. تصمیم داشتم بیام و وبلاگ رو با کمک نازنین راه بندازیم؛ خاطره هامونو نگه داریم و اگه شد خاطره های تازه بسازیم. دنبال یه جرقه می گشتم که ذهنمو کار بندازه، یه چیزی که بتونم در موردش آپ کنم. امروز داشتم بر میگشتم خونه که تو راه یه سی دی فروشی دیدم که تا حالا تو اون مسیر چشمم بهش نخورده بود. پوستر فیلم هری پاتر و شاهزاده ی دورگه رو زده بود رو شیشه ی ویترینش. کلی مشعوف و مسرور فیلمو گرفتم و آوردمش خونه. کلی هم کار و بار داشتم، همه شو بی خیال شدم که فیلم رو ببینم.
میدونین، خیال داشتم بعد از دیدن فیلم یه نقد پرشین هری پاتری واسش بنویسم و هرچی نمک دارم بریزم تا شاید یه چیز بامزه از آب در بیاد که تو گنجایش حوصله ی شما باشه. فک کردم این همون جرقه هست که منتظرش بودم. یه چیزی تو مایه های نقدی که نازنین برای فیلم پنج نوشته بود (نوشته بود هری با گردنش یه کارای عجیبی می کرد!) راستش از خود فیلم در کل خوشم نیومد (به دلایل تخصصی!) ولی آخرای فیلم میخکوبم کرد. وقتی دامبلدور معجون توی قدح رو خورد و داشت از درد به خودش می پیچید، وقتی هری داشت به زور معجون رو به خوردش می داد، وقتی بالای برج نجوم رو به اسنیپ گفت "اسنیپ، لطفا..." وقتی از بالای برج پرتاب شد...
به خودم گفتم این پیرمرد جدی جدی مرد. احساس کردم پدربزرگ خودمه که درست موقع برخورد طلسم به سینه ش، آخرین نگاهشو بهم میندازه. دامبلدور برای من، همچین کسی بود و من، نه که نمی دونستم، فقط یادم رفته بود.
می فهمین چی می خوام بگم؟ همه مون یه وقتی با دنیای هری پاتر زندگی کردیم... ارجاعتون میدم به سوالای نظرسنجی هری پاتر ۲۰۰۰ حدود سه سال قبل... همه مون دوست داشتیم یه قسمتی از دنیای جادویی هری پاتر باشیم. میدونین چی از اون موقع تا حالا فرق کرده؟ این نکته رو فهمیدیم (می دونستیم، مطمئن شدیم) که دنیای جادویی هری پاتر واقعیت نداره. ولی بیشترمون یادمون رفته که هری پاتر، خود جادوئه برای ما. این تاثیری که یه فیلم زپرتی روی من میذاره و من رو یه شبه می بره سه سال قبل و خاطرات این وبلاگ رو میاره جلو چشمم، چیزی جز جادو نیست. قوی ترین نوع جادو هم هست.

این کوچیک ترین دلیلیه که چرا پرشین هری پاتر زندگی منه. مهم نیس اگه فک کنین لابد یه زندگی توخالی و چرت و مزخرف دارم که بزرگترین نقطه ی عطفش یه وبلاگ زهوار در رفته است، من می دونم چی دارم اینجا. نازنین هم میدونه. یه مدت شک داشتم واقعا بدونه، ولی میدونه. نازنین یه جواب به من بده، به کجای این شب تیره بیاویزم این قبای ژنده ی سگ مصب خود را؟

                                                                                            بابای - تکی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:15  توسط تک شاخ  | 

دل و دماغ نمونده واسم.

تاحالا شده احساساتت یه شبه تغییر ۱۸۰ درجه کنه؟ نگاهت عوض شه؟ نمیخوام نمک به زخمت بپاشم.

واقعا که گل گفتی تکی. هر روز داریم یه مشت خاک رو خاطراتمون میریزیم. بیا مثه قبلنا (چه جوری می نویسنش؟) مثه گذشته ها باشیم. تو که میدونی چی میگم؟ من آدم خاطره بازیم. نمی خوام قسمتی از ۴ سال و اندی زندگیمو بریزم تو مقبره ی خاک خورده ی ذهنم. امیدوار بودم تو اینکارو بکنی که نکردی.

نمیدونم دیگه چی بگم. از تک تک اونایی که اومدن و با فهش و اون حرفای اونجوری و دیدن این وبلاگ کفگیر به ته دیگ خورده ی سیاه و مرده رفتن بیرون تشکر میکنم. از محسن و مینای عزیزم تشکر میکنم. از همه ی عوامل و مسئولان بلاگفا تشکر میکنم که این فرصتو در اختیار من گذاشتن!! از همین حرفا.

امیدوارم منو ببخشید. تکی امیدوارم تو هم منو ببخشی و درک کنی. البته همچین توقعی ندارم چون من ادم بی نهایت احمق و بی شعوریم خودتم فهمیدی به احتمال زیاد.

 

                                                                                                      (( به امید روزای شادتر ))

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط نازنين  | 

 

پای بکوب، پای بکوب
گرد و غبار از رخ مهتاب بروب
بیا
مست و خرابات شویم
شهره ی اعصار شویم
چشم شویم، آه شویم
اشک به رخسار شویم
سر بخوریم
شور شویم
داغ دل یار شویم

شرشره ی آب شویم
زوزه ی گرداب شویم
در عطش خاطره ها، جلوه ی مرداب شویم

زمزمه ی صبح شویم
خواب سحرگاه شویم
باد شویم، باد شویم
بر تن دلدار شویم

ساز شویم، ساز شویم
نغمه و آواز شویم
از گره عرصه ی دل، باز شویم، باز شویم
دوباره آغاز شویم.


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:32  توسط تک شاخ  | 



دیشب شیدا بودم و امروز مرده ام، فردا ها برایم به تاریکی عدم اند

شبی به یاد این بامداد به رثای من از خواب برخیز
ساز بزن
آواز کن
غزلی بسرای
برای چشمان داغ و گونه های خیس
برای چشم هایی که شوریدند و شیدا شدند
سر انگشتان بی مرهمی که تب کردند و بیمار شدند،
و با حماسه ی خنکای موهایت
مست کردند و خمار، بی تاب شدند

تو صنم منی
تو فریاد منی
تو باران منی
تو شریان منی
تو کابوس شیرین دلتنگی شب های منی
آفتاب از افق بر نیامد و من این بامداد، بغض تلخم راه گلوی سوخته ام را بست
و باز این کابوس را به بیداری نخواهم فروخت;
من اردک بد صدایی هستم، تو قناری هزار دستان منی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 5:29  توسط تک شاخ 

پست اردی بهشت ماه، قصه ی یک کشور است.


این کشور در سالها و چه بسا قرن ها پیش حکومت جمهوری داشته و ما جزئیات بیشتری در موردش نداریم. بسیاری از جزئیات اندکی هم که می دانیم به طرز عجیبی با کشور ما ایران متشابه و مشترک است. آن کشور هم در ناحیه ای از کره ی زمین بوده که یک ابرقدرت بر کشورهای همسایه اش سایه انداخته بوده، درست مثل روسیه ی ما. و جزئیاتی از این قبیل. به همین خاطر سعی خواهم کرد داستان آن کشور را حدالامکان با کشور خودمان منطبق کنم تا فهم قضایا برای خواننده ها آسان تر بشود.

داستان ما داستانی سیاسی نیست، ولی بی شک درس بی نظیری در باب سیاست در خود دارد. همچنین نمی شود داستانی اجتماعی نامیدش، هرچند دل هر جامعه گریز بی تمدن تنهایی را به درد می آورد.

مردم این کشور یک تاریخ خونین و قهرمانانه پشت سر داشتند و با اینکه مدام این تاریخ، در بوق و کرنا می شد و کم کم داشت از فرط بازگو شدن بوی نا می گرفت، مردم آن را از یاد برده بودند. مردم، از گذر ملال آور و دشوار روزگار به معنای واقعی "عاصی و خسته" بودند، ولی اگر کلمه ای داشته باشیم که آنها را کاملا تصویر کند، آن "احمق" است.
مردم دو دسته بیشتر نبودند، احمق ها و احمق تر ها. و بین این دو گروه یک تفاوت بیشتر نبود، و آن اینکه احمق تر ها فکر می کردند از احمق ها بیشتر می دانند و همین باعث می شد احمق تر باشند.  احمق ها دروغ های تلویزیون را باور می کردند و احمق تر ها دروغ های روزنامه ها و سایت های خبری را. حماقت در آنها ریشه ی تاریخی داشت و از همان "عصیان و خستگی" ناشی می شد.
مردم نیاز به چیزی داشتند که آن را باور داشته باشند. خلاء این باور و اعتقاد آن ها را عذاب می داد و ترجیح می دادند به چیزی اعتقاد داشته باشند و متوجه نباشند که چیزی برای باور کردن ندارند. قهرمان هایشان را از اوج به پایین می کوبیدند، چون از آرمان های سخت و فراتر از فهمشان می ترسیدند.

قصه ی ما از آنجا آغاز می شود که مردم این کشور در یک مقطع زمانی حساس بودند و یک انتخابات پیش روشان بود. رئیس جمهور مرد کوتاه قدی بود با یک ریش پاک. او اشتباهی بود.
تبلیغات ها در اوج حرارت خود دنبال می شد و هر لحظه خبرهایی جنجالی از گوشه و کنار می رسید و تب مردم را ملتهب تر می کرد. شهر ها پر بودند از پوستر ها و بیلبورد ها و پلاکارد های تبلیغاتی. چهار نفر مدعیان این انتخاب بودند و هر کدام سعی می کرد گوی سبقت را از رقیبانش برباید و پیروز بشود.
کاندیدای اول همان رئیس جمهور کوتاه قد بود. حتا خبر نداشت که روزنامه ها و نشریات سیاسی کل دنیا چهار سال است به لطف او دو برابر قبل می فروشند. چهار سال پیش او با همین چهره و با یک کاپشن سفید رنگ، روی صفحه ی اول روزنامه ها و جلد مجلات رفته بود. این بار چهار سال بعد، دوباره می خواست رئیس جمهور بشود، با این تفاوت که یک پدرآمرزیده ای به او توصیه کرده بود کاپشن اش را با یک دست کت و شلوار تاخت بزند و با آن در مجامع عمومی ظاهر نشود. او مریدان خاص خودش را داشت. طرفداران او کسانی بودند که رویای حرف های او را با واقعیت دنیای اطرافشان عوض نمی کردند. واقعیت، می تواند تا این حد دردناک و تلخ باشد.
کاندیدای دوم، مرد خوش تیپ و خوش لباسی بود از جناح دیگر. بعد از عمری قد علم کرده بود و دوست داشت مردم دوباره از دیدنش خوشحال بشوند و روی دست بلندش کنند، ولی بدبختانه از خاطر ها پاک شده بود. کسانی که خوب می شناختندش می گفتند آدم خوبی است، ولی کسانی که حتا بهتر می شناختندش در برابر این سوال سکوت می کردند. او مریدان زیادی داشت که مدت ها پیش خاص بودند، ولی کثرت یافته بودند و مجموعه ی حوصله سر بری از طرفداران سیاسی این جناح را تشکیل داده بودند که دیگر خاص نبود.
کاندیدای سوم، یک شیخ، آدمی جدی و بدعنق بود، ولی دم انتخابات در هیبت پدربزرگ مهربان و خیرخواه مردم ظاهر می شد. او روزنامه و حزب و کلی چیز های دیگر داشت و باز هم می خواست. او کشور را می خواست و خیلی ناراحت و شاکی بود که چرا آن را در اختیارش نمی گذارند. مریدان او اصلا خاص نبودند.
کاندیدای چهارم یک مرد عمل بود. او مرید خاص و عام نداشت.

چند شبانه روز بیشتر به انتخابات نمانده بود. کاندیدا ها یک به یک به شهر های مختلف می رفتند و سخنرانی می کردند و سعی می کردند طرفداران کاندیدا های دیگر را به طرف خود جذب کنند. پول های هنگفتی از اموال شخصی کاندیدا ها (و وام های تبلیغاتی پانصد هزار تومانی وزارت کشور) صرف چاپ پوستر و تراکت هایی می شد که چند دقیقه ای میهمان نظر مردم کم حوصله بودند و بعد به جوی های آب و کف خیابان ها پرت می شدند. شور و هیجان زیاد بود. احمق ها تراکت ها را نمی خواندند و احمق تر ها می خواندند.

حرف های کاندیدای اول از عدالت بود. دولت قبلی کاندیدای کوتاه قد ما ادعا می کرد دولتی عدالت محور و مهرورز بوده است. هنوز هم جای نوازش دست های دولت روی گونه ی زرد مردم بینوای کشور باقیست. این بار هم کاندیدای کوتاه قد تفاوتی با دوره ی قبل نکرده بود (غیر از کاپشن اش) و با وعده ی عدالت بیشتر به میدان آمده بود. تصور می کرد رقبایش چیزی بهتر از عدالتی که او عرضه خواهد کرد در چنته ندارند و پیروزی از آن اوست. فقط تلاش اش بر این بود که به مردم اش یادآوری کند، عدالت را، و طعم خوش نفت را...

حرف های کاندیدای خوش پوش رنگ قهرمانانه داشت. این چیزی بود که او امید داشت مردم را به اشتباه بیندازد، چون احمق ها (که اکثرا طرفدار کاندیدای کوتاه قد بودند و رنگ تیره ی نفت را می شناختند) در پی کشف ماهیت این قهرمانانگی بودند. پشت این کاندیدا، مردی ایستاده بود نازنین و خوش قلب با عبایی شکلاتی رنگ که بدبختانه از سیاست این زمانه چیزی نمی دانست و اتهامش مردانگی در دنیای نامرد ها بود. او سال ها قبل قهرمان بی بدیل این کشور شد، و خواست قهرمانی اش را ادامه بدهد، و نمی دانست اینجا قهرمان های باید بمیرند تا روی قبرشان قهرمان دیگری سر به آسمان کند. "قهرمان خوب، یک قهرمان مرده است." باری به هر جهت، او و کاندیدای کوتاه قد رقیبان اصلی این انتخابات بودند.

کاندیدای سوم، شیخ، میخواست به مردم پول بدهد. از نظر بسیاری این ایده ی بسیار خوبی بود، چون پول چیزی بود که مردم آن را می فهمیدند. او در نظر داشت ماهانه مبلغی به مردم بدهد و در عوض یارانه های دولتی را قطع کند، (کاری که دولت قبلی در حال انجام دادنش بود) و مردم را راضی کند. چیزی که مردم نمی فهمیدند این بود که در حقیقت پولی دریافت نمی کنند، و تنها پول خودشان از این جیب به جیب دیگر تراکنش می یابد و در این میان چند سکه ای هم گم می شود، و گم شدن آن چند ریال (واحد پول آن کشور) سوژه ی جالب و مجادله برانگیزی خواهد بود برای بحث و مکاشفه و سرگرم کردن مردم در طی این چهار سال. هر ملتی را با نوع منحصر به فردی از دروغ می توان سر در گم کرد، و دروغ مناسب این مردم هم همین بود.

کاندیدای چهارم، مرد عمل، صادقانه و با گوشه کنایه، زیر لب گفته بود چیزی برای عرضه ندارد و محض تفریح و کنار کشیدن از انتخابات در ثانیه های نهایی به میدان می آید.

مردم گیج بودند. نمی دانستند چه می خواهند. بعضی ها اصولگرا و بعضی های دیگر اصلاح طلب بودند. تشابه میان این دو گروه در این بود که اصولگرا ها نمی دانستند به کدام اصول کهنه و متعفنی چسبیده اند و اصلاح طلب ها هم نمی دانستند می خواهند چه را اصلاح کنند. آن ها دوباره یک قهرمان می خواستند تا خاطره ی ستارخان و دکتر مصدق را زنده کنند؛ و فراموش کرده بودند با آن قهرمان هایشان چه ظلم ها کرده اند. آن ها یک بتمن نیاز داشتند و دنبال یک سیاستمدار بودند.

تا اینکه اتفاقی افتاد که به هیچ اتفاقی در تاریخ کشور نمی مانست. حماسه رقم خورد. عصرگاه گرمی از روزهای قبل از انتخابات، در شهری دور افتاده، در خیابانی کم رفت و آمد، در کافه ای متروک و تاریک، مرد جوان گمنامی که تا به حال آن اطراف دیده نشده بود و کسی نمی شناختش، پشت میز عده ای که با او غریبه بودند نشست. او فقط می خواست استکانی چای بخورد و برود، و کاری به کار هیچکس نداشت. چند نفری که دور میز نشسته بودند، از سیاست حرف به میان آوردند و مرد جوان تنها گوش داد. در میان صحبت، وقتی نیمی از چای اش در استکان باقی بود، نظر خودش را در باب بحث اعلام کرد. صحبت هایش برای آن چند نفر تازگی داشت و جالب بود.
او چندین ساعت حرف زد. کم کم عده ای در آن کافه جمع شدند و به حرف هایش گوش دادند. او تا نیمه شب سخنرانی کرد و همه را تحت تاثیر قرار داد. چند ساعتی به سپیده دم نمانده بود که حرف هایش تمام شد. کل اهالی خیابان کم رفت و آمد آن شهر، به دور کافه جمع شده بودند. همه مشتاق بودند ادامه بدهد و از چیز هایی بگوید که تا بحال نشنیده اند. کسی نمی داند آن شب در آن جمع شلوغ چند صد نفری، مرد گمنام چه ها به زبان آورد که اهالی خیابان را تا صبح بیدار نگه داشت. وقتی کافه را ترک کرد، جمع او را تا خانه اش همراهی کرد.
روز بعد، مرد جوان گمنام که از خانه بیرون آمد، با خیل عظیم ده هزار نفری از مردم شهر مواجه شد که کل خیابان را قرق کرده بودند. آنها می خواستند بیشتر بشنوند. مرد گمنام ناچار حرف هایش را از سر گرفت. به او یک میکروفون دادند که صدایش را در سراسر کوچه پخش می کرد. مامورانی که برای پراکنده کردن جمعیت آمده بودند، مبهوت حرف هایش شدند و به جمع پیوستند.
تا ساعت دوازده بار بنوازد و ظهر بشود، کل خیابان های شهر پر بود از مردان و زنان و کودکانی که داشتند ادامه ی حرف های اندیشمندانه و نوگرایانه ی مرد جوان را از طریق بلندگو های شهری دنبال می کردند. هیچکس، غیر از نوزاد های شیرخواره و سالمندان بیمار در خانه ها نبود. مرد جوان گمنام تا شب سخن راند و همه سراپاگوش بودند.
فردای آن روز عجیب، عده ای در منزل مرد را کوبیدند و او را بیدارش کردند. در را که باز کرد، با عده ای مواجه شد که از او درخواست می کردند تا ایستگاه رادیویی کوچک شهر با آنها برود و این بار برای همه ی مردم استان صحبت کند. او قبول کرد به این شرط که بعد از سخنرانی با ماشین به خانه برگردانندش.
این بار همه ی مردم استان روی موج بلند از طریق رادیو گوش به صحبت مرد سپردند. مرد جوان گمنام، از صبح تا غروب حرف زد و همه، حتا سالمندان بیمار هم به پای صحبتش نشستند. کسی حتا سراغ آب و غذا هم نگرفت. غیر از وقفه ی کوتاهی که در آن مرد به دستشویی ایستگاه رادیویی رفت و در این فرصت، همه مجال پیدا کردند سری به دستشویی بزنند و سیگاری بکشند. آن عده که به خاطر دو پک بیشتر از سیگار، جمله ای از حرف هایش را از دست داده بودند، هزار بار به خود لعنت می فرستادند.

دیری نگذشت که شهرت مرد جوان گمنام در کل کشور پیچید. حرف های او در آن سه روز، نقل محافل بود. در تاکسی ها، مهمانی های خانوادگی، دانشگاه ها، ادارات، جمع های خصوصی، پاتوق های محلی، رستوران ها و کافه ها... فقط و فقط حرف از او بود. اطلاعی در دست نیست که در آن زمان او چه گفت، تنها می دانیم حرف هایش حول انتخابات بود. مردم کوچه و بازار و روشنفکر ها، همه حرف او را می فهمیدند و قبول داشتند. بعد از مدتی، تصمیم گرفته شد تا سخنرانی چند ساعته ای از او را روی دی وی دی ضبط کنند و برای علاقه مندان در کل کشور بفرستند. این دی وی دی به قدری تکثیر یافت که فیلم تایتانیک اینقدر دست به دست نگشته است.

همه ی افکار بیشتر از کاندیدا ها، معطوف مرد جوان گمنام بود و نظرات جالب و نابی که در مورد انتخابات داشت. عقاید مرد جوان گمنام نه تنها روی دی وی دی ها، بلکه روی مغز های مردم هم تکثیر شده بود.

بالاخره روز انتخابات فرا رسید. مردم با شور و شوق به پای صندوق ها رفتند و رای دادند و شاد و خوشحال به خانه یا سر کار برگشتند. مشتاقانه منتظر اعلام نتایج بودند. نتیجه نهایی هم، تنها عده ی معدود اعلام کنندگان را متعجب کرد.
کاندیدای مرد عمل سه رای داشت. خودش و همسرش و مادرش به او رای داده بودند.
کاندیدای شیخ، چهار رای داشت. چند تا از رفقای شیخ اش به او رای داده بودند.
کاندیدای کوتاه قد سی رای داشت. اعضای کابینه ی پیشینش به او رای داده بودند.
کاندیدای خوش پوش دو رای مخدوش داشت. خودش و مرد عبای شکلاتی پوش به او رای داده بودند و مرد عبای شکلاتی پوش در لحظه ی آخر تجدید نظر کرده و رای اش را به نفع کاندیدای خوش پوش عوض کرده بود. رای او مخدوش اعلام شد. مرد خوش پوش یک رای آورد.
و یک نفر، یک مرد جوان گمنام، که جزو کاندیدا های شورای نگهبان نبود، چهل میلیون رای داشت.

ابتدا حکومت تصمیم گرفت انتخابات را مردود اعلام کند، ولی با توجه به شرایط پیش آمده، ناگریز به این شد که این مرد جوان گمنام را رئیس جمهور اعلام کند. "یا شما به سمت دموکراسی پیش می روید، یا دموکراسی به سوی شما می آید." این مرد را چهل میلیون نفر انتخاب کرده بودند. انتخاب ده میلیون نفر را می توان نادیده گرفت، انتخاب پانزده میلیون نفر را هم، ولی چهل میلیون برای این کار رقم بزرگی است.

مرد جوان گمنامی که هفته ای قبل در کافه ی متروکی از خیابان کم رفت و آمدی در شهری دورافتاده لب به سخن باز کرده بود، رئیس جمهور مردمی شد که از حقیقت رنگ و رو رفته ی مدرن این کشور خسته و دلزده بودند. کاغذبازی های سیاسی و اداری بسیاری صورت گرفت تا این مرد روی صندلی ریاست بنشیند، ولی وقتی همه ی مردم کشور پای اولین صحبت او پس از انتخاب شدن نشستند، احساس کردند غرور ملی شان را دوباره باز یافته اند.
خبرنگاران از او در مورد قانون مدنی پرسیدند و او گفت نظری در این مورد ندارد. از قانون مطبوعات پرسیدند و او گفت بعدا در این مورد فکر خواهد کرد. از کابینه اش سوال کردند و او جواب داد فعلا کسی برای عنوان وزارت سراغ ندارد. سوال بعدی که در مورد ارتباطات با کشور های دیگر و دیپلماسی صلح بود پرسیده شد، و او پاسخ داد که فقط خسته است و نیاز به استراحت دارد و از فردا، سراغ سیاست خارجه خواهد رفت.

صبح روز بعد، وقتی رفتند تا بیدارش کنند و سوال های بی نهایتشان را از او بپرسند، او آنجا نبود. نه در اتاقش و نه در هیچ یک از اتاق های اقامت گاه رئیس جمهوری. بیشتر که دنبالش گشتند، متوجه شدند اثری از او در هیچ جا نیست. به همان راز آلودی و مرموزی که پا به کافه گذاشته بود، رفته بود. کل کشور را گشتند تا رد پایی از او بیابند و پیدایش نکردند. مجلس طرح تحقیق و تفحس تصویب کرد تا او را پیدا کنند و در این مدت، چهل نفری که به جای او به کاندیداهای دیگر رای داده بودند، نامه ی کنایه آلود و اعتراض آمیزی به حکومت نوشتند و خواستار رسیدگی به مطالبات سیاسی شان شدند. تا طرح مجلس تصویب شود، هفته ای گذشت و ناگهان سر و کله ی روس ها در مملکت پیدا شد.

چند نفر فرستاده ی دولت روسیه همراه با چند مترجم به کشور آمده بودند و همراه خودشان چند برگه سند تفاهمی داشتند که امضای رئیس جمهور پای آنها دیده می شد. ادعا می کردند که رئیس جمهور مفقود طی سندی دوجانبه، کل چاه های نفت کشور را در عوض یک ویلای تفریحی در جنوب سوئیس (در شهری خوش آب و هوا) با قایق تفریحی و اسکله و ساحل اختصاصی به روسیه واگذار کرده است.
جنجال شد. مردم باور نمی کردند آنچه را که می شنیدند. فریاد اعتراض هم از گلوی هیچ کسی بر نمی خاست. همه فقط مبهوت بودند. روس ها لبخندی می زدند به عرض صورتشان.

بعد از اینکه حواس همه سر جا آمد، حکومت از واگذاری چاه های نفت خودداری کرد. نماینده های روسی دیپلماسی را کنار گذاشتند و تهدید کردند و حکومت هم آنها را از کشور بیرون انداخت. دولت روسیه خشمگین شد و سفیر کشور کذایی را اعدام کرد و یک هفته مهلت داد تا چاه های نفت به کل از کارکنان وطنی تخلیه شود. حکومت نماینده ای به روسیه فرستاد تا صلح پیشین را برقرار کند، ولی روسیه صلح نمی خواست. راحت تر بود اگر ویلای تفریحی و متعلقاتش را از مرد جوان (که دیگر گمنام نبود) بگیرد، ولی در عوض بهانه ای داشت تا جنگی راه بیندازد و چند چاه نفت صاحب شود.

بدین ترتیب جنگ صورت گرفت. جنگ خونینی بود و کشور قصه ی ما وقتی عقب کشید که دید در عرض چند روز نصف بیشتر ارتش اش تلف شده است. چاه های نفت به روسیه واگذار شد و مملکت در اوج نیستی باقی ماند.

حماسه بود. مهم نیست اگر کسی نفهمید چه حماسه ی خاص و شاعرانه ای در این قصه شکل گرفت، ولی بی شک انسانی ترین و حکیمانه ترین پند های سیاسی و اجتماعی مردم آن کشور نهفته در این اتفاقی بود که به سرشان آمد. چندین سال است که از این ماجرا می گذرد، ولی مردم در اوج تنفرشان از مرد جوان از او آموختند چه اصولی را بین شان حفظ کنند و چه اصلاحاتی انجام بدهند.

اوه، و یک چیز دیگر. تنها اثری که از مرد جوان پس از فقدانش یافت شد، یادداشتی بود روی کاغذی کاهی روی میز کارش. یادداشت می گفت:

من با دلهره ها می زیم، با عطش ها
طوفان مرا از جای بر نمی کند
موج ها تردید هایم را نمی شویند
نسیم سرد به زیر پیراهنم نمی خزد، از کلافگی ها نمی رهاندم،
آفتاب از افق بر نمی آید،
و من کابوس هایم را به بیداری نمی فروشم

دیری ست معشوق مرعوب گذر روز هاست
سوگند به نام عاشق اش یاد نمی کند

مرا با مشتی خاطره ی بی رنگ به خاک سپرده اند
علف به روی خاک من نمی روید
من سخت عاشقم
خاک تاب نمی آورد، گنداب می شود

 


نوشته ی تک شاخ.
نازی شاکی ام ازت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:57  توسط تک شاخ  | 

سلام.

آپ می کنیم که آپ کرده باشیم ... آپ میکنیم که آرشیو از فروردین عقب نیفته و جای علامت سوال واسه خودمون میمونه که چطور ما پست عید نداشتیم.

نشون میده دیگه "بوی عیدی بوی توت ... بوی کاغذ رنگی" از کلمون افتاده کلمون بو قرمه سبزی گرفته.

من از همتون بدترم اصلا طرف من نیاین که حالتون بهم میخوره.

به به ... به به کار و زندگی و خطی مشی و اینا که نداریم پست میزنیم دور هم باشیم (دور از جون تکی)یه سفره ای پهنه یه استفاده ای بکنن همه ... بــــــــــــــــله

دیگه چه خبر. حال و احواله دیگه. چقدر بده آدم ندونه خودش چی میخواد. الان من همون جوریم. بروبچه های دانشگاهی چه خبر. الان سوم و پیش تو بچه هامون زیادنا. کلا همه بزگ شدن.

میخواستم اینجا تبلیغات خاتمی بکنم که نامردی کرد کشید کنار. دیگه این یه کارم نمیتونم بکنم. البته نه وبلاگ ماها کلا همه وبای این خطی همین شده اما چون ما نبوغمون زیادی گل منگلی بود من یه انتظار دیگه ای از خودمون یا حداقل خودم داشتم.

به جون خودم انقدر سرم شلوغ بود که سه هفتس حموم نرفتم (من جرج جنگلم) الانم یه وقتی واسه حموم وا کردم نشستم پای کامپیوتر.حموم میره تا یک ماه دیگه احتمالا تا آخر هفته تجزیه میشم.

خیلی شرم آوره بعد از ۲ سال اومدن شر و ور گفتن اما واقعا چیزی ندارم بگم. شاید فکر کنید کار ما به آخر کشیده اما شده ۵ سال درمیون بیام اینجا دالی کنم برم یادم نمیره اسم اینترنت تو ذهنم با اسم این وبلاگ گره خورده. البته کلا مهمم نیست چون من مینویسم تکی میخونه و شاید یه نفری که مسیرش به اینجا بخوره البته حقم با اوناست. ازین میترسم تکیم بذاره بره.

 

کلا خوب باشید ... ایشالا با این هوای تمیز تا چند وقت دیگه هممون سرطان ریه و پوست میگیریم دیدار به قیامت میشیم خدام که قهرش گرفته بود امسال از بی آبی کم نذاشت قربون مرامش.

دیگه بسه از درودیوار گفتن.

موفق باشید ...

                                   آدم باشید ...

                                                                 نگران نباشید ...

         تکلیفمونو بالاخره با خودمون روشن میکنیم ... (من باید برم طراح تبلیغات بانک بشم)

 

                                                                                                                               بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:43  توسط نازنين  | 

این پست پیش نیاز داره! پست شیش ماه قبل رو یه بار دیگه بخونین یادتون بیاد فصل اول چه اتفاقی افتاده بود.

خاطرات یک مرگخوار دل شکسته، فصل دوم - رویای قبل از کریسمس
(روایت ما از داستان هری پاتر و شاهزاده ی دورگه، از زاویه ای که از زیر دست رولینگ در رفته بود، از زبان ساحره ای سال پنجمی)

من کلا و اصولا از تعطیلات های سالانه ی مسیحی متنفرم، از مناسبت هایی که اختراع یک مشت راهب بی خاصیت است. هر سال ماه دسامبر برایم تجسم کابوس قبل از کریسمس است، ولی امسال بی صبرانه منتظرش بودم، چون می دانستم تنها تا کریسمس است که هاگوارتز و اساتید و جادوگر ها و ساحره هایش را تحمل می کنم و بعد از تعطیلات، به جای خوابگاه سال پنجمی های اسلایترین در جایی خواهم بود که واقعا به آنجا تعلق دارم، حلقه ی مرگخوار ها. این فکر مثل پادسمی بود که در رگ هایم جریان داشت و مرا از خفگی در هوای هاگوارتز نجات می داد.
صبح روز بعد از ملاقات با "دوک" در کافه هاگزهد در حالی از خواب بیدار شدم که به شدت گرسنه بودم و هنوز شلوار جینم را به پا داشتم و چشم هایم از کم خوابی قرمز شده بودند. شروع کردم به مرتب کردن تختم و ایزابل که داشت لباس می پوشید، آرام طوری که آنا و کاترین و آلنده نشنوند، در گوشم پرسید:
- دیشب چطور شد؟
من که مواظب نگاه ها و رفتار های هم خوابگاهی هایم بودم، سریع و به نجوا گفتم:
ـ همه چی خوب پیش رفت. سر کلاس اسلاگهورن من اجازه میگیرم برم درمونگاه، به یه بهونه ای از کلاس جیم شو بیا همین جا تو دخمه، همه چیو برات تعریف کنم.
چهره ی مشوش و نگران ایزابل مرا کمی نگران کرد، ولی چاره ای نبود جز اینکه برای حرف زدن تا زمانی که تنها باشیم صبر کنم. نصف وقت صبحانه را از دست داده بودیم، به خاطر همین تا ایزابل آماده ی رفتن به سرسرا بشود، من هم سریع شنلم را تنم کردم و کتاب هایم را داخل کیفم چپاندم و با او و آنا و کاترین و آلنده همراه شدم. سر میز صبحانه متوجه شدم ایزابل به شدت مضطرب است و اطرافش را می پاید. پرسیدم:
- چت شده ایزی؟
- بعدا بهت میگم، مسئله ی مهمیه...
نگاه پریشانش متوجه بقیه ی کسانی بود که سر میز اسلایترین سعی داشتند سر در بیاورند اوضاع از چه قرار است. داشتم دنبال آب کدوحلوایی می گشتم تا بتوانم تکه نانی را که در گلویم گیر کرده بود راحت تر ببلعم که چشمم به دراکو مالفوی افتاد. دوک می گفت مدتی است که به حلقه ی مرگخواران پیوسته. چهره ی رنگ پریده و مرموزش، این روزها حتی تکیده تر و ناآرام تر به نظر می رسید. و بعد نگاهم معطوف اسلاگهورن پیر شد، که با بشاشی حماقت باری سر میز اساتید داشت با پروفسور اسپراوت گپ می زد. از جمع پسرهای انتهای میز، داشتم دنبال ساموئل می گشتم که متوجه شدم مالفوی دارد مرا می پاید.
همین که نگاهمان به هم خورد، سریع سرش را برگرداند و تظاهر کرد دارد با گویل حرف می زند، ولی می توانستم قسم بخورم که مرا زیر نظر گرفته بود. به ایزابل گفتم:
- هی ایزی! فک کنم مالفوی داره به من نیگا می کنه!
- در مورد همین می خوام باهات صحبت کنم!
می خواستم از ایزی بپرسم جریان چیست، که دوباره چشمم به مالفوی افتاد که داشت زیرچشمی نگاهم می کرد. این بار نه تنها مطمئن شدم، بلکه متوجه شدم اصلا از نوع نگاهش خوشم نمی آید.
- ایزی زود بلند شو با من بیا، باید بهم بگی قضیه چیه.
تا ایزابل از جایش بلند شد و آماده ی رفتن، آنا و کاترین هم به ما پیوسته بودند. به علاوه چند دقیقه بیشتر تا شروع کلاس معجون سازی نمانده بود. ناچار به کلاس رفتیم.
در دخمه ی تاریک و بوگرفته ی کلاس معجون سازی اسلاگهورن، کاترین اصرار کرد پیش من بنشیند، چون معجون نیمه ی تمام جلسه ی قبلش، به طرز تاسف باری بد از آب در آمده بود و می خواست از من کمک بگیرد. معجون خودم به جای اینکه آبی رنگ باشد و بوی یاسمن وحشی بدهد، بوی سوخته می داد و رنگ فیروزه ای اش هم به سبز می زد، و نمی دانستم چطور از من انتظار داشت در ساخت معجون سورمه ای رنگش که بوی سم داکسی می داد کمکش کنم. از معجون سازی متنفرم، و امید کمی هم که به صحبت با ایزابل در حین هیاهوی ساخت معجون در کلاس داشتم از بین رفت.
اسلاگهورن پیر شروع به ادامه ی درس کرد، و طوری داشت در مورد شفیره ی لزج و بد بوی "بو - تراکل " صحبت می کرد که گویی داشت از معشوقه ی زیبا و دلربای دوران جوانی اش حرف می زد. من نصف بیشتر صحبت هایش را از دست دادم که وارد مبحث ریشه ی صنوبر شده بود، چون حواسم به ایزابل بود که با آلنده نشسته بود و مضطرب و نگران، به من نگاه می کرد. وقتی همه شروع کردند به خزد کردن ریشه ی صنوبر و اضافه کردن شفیره ها به پاتیل هایشان، من از جا بلند شدم و به سمت اسلاگهورن رفتم، و با قیافه ای موجه به او گفتم که سردرد شدیدی دارم که کل دیشب آزارم داده.
- امیدوارم چیز مهمی نباشه دوشیزه بلیتزروود. کمکی از دست من برمیاد؟
- گمون نمی کنم. می تونم برم به درمونگاه؟
- مطمئنی؟ درس امروز رو از دست میدی... معجون توان بخشی معجون مهمیه... معمولا جزو مواردیه که تو امتحانات سمج تون ازش سوال میشه... یادمه سال ۱۹۷۹ از دانش آموزای خودم تو امتحان سمج غیر از ماتیو لابلانک شهیر که بعدا هم عضو موقت ویزنگاموت و عضو دائمی کمیته ی نظارت بر...
- بله پروفسور، می دونم ولی فکر می کنم باید برم!
یک لحظه به ایزابل نگاه کردم که مضطربانه داشت گفت و گوی مرا با اسلاگهورن دنبال می کرد و در کنارش آلنده سعی داشت در طریقه ی اضافه کردن شفیره ها به معجونش از جینی ویزلی تقلب کند.
- باشه برو... به مادام پامفری بگو اگه داره عصاره ی نارون با جوشیده ی شبدر خشک بهت بده.
- چشم حتما بهش می گم...
وقتی از کلاس خارج می شدم، بیشتر در این فکر بودم که شفیره ی لزج و کثیف بو - تراکل چه تاثیری در توان بخشی انسان دارد که آنرا به معجون اضافه می کنند. یکراست راه سالن عمومی اسلایترین را در پیش گرفتم و چند دقیقه بعد در سالن عمومی باز شد و ایزابل داخل آمد، نفس نفس میزد و معلوم بود کل راه را دویده است. خود را روی مبل روبروی من انداخت و بلافاصله شروع به صحبت کرد. پرسید:
- دیشب تو مسیرت به هاگزهد، اتفاق خاصی نیفتاد؟ کسی رو ندیدی دنبالت باشه؟
- نه، ولی اگه هم کسی دنبالم اومده باشه حتما برگشته، چون یه ساعت و نیم منتظر یارو موندم، تو اون سرما هیشکی نمی تونسته یک و نیم ساعت منو بپاد.
ایزابل قانع به نظر نمی رسید.
- اگه کسی دنبالم کرده بود می فهمیدم، و اگه قرار بود تو دردسر بیفتم تا حالا افتاده بودم. جریان چیه؟
- راجع به دامبلدور و مالفویه...

ادامه ی داستان را در پست بعدی، یحمتل شیش ماه بعد (!) بخوانید.

نازنین یه قرار مسنجر بذار. لطفا.


ویرایش عید: این قسمت فردا پس فردا آپ میشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط تک شاخ  | 

هوهوي باد و هاي و هوي بهار ... برف و برف ...

نفسمو ميفرستم سمت پنجره و يه لايه بخار روي شيشه رو ميگيره ... با انگشتم روي شيشه مينويسم:

مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

چشمامو ميبندم ... ذهنم مثه كوچه هاي اين شهر ... مثه آسمون و مثه درختا سفيد سفيده ...


راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست

پنجره رو باز ميكنم ... برفا با شكلاي عجيب و غريبشون از آسمون ميان پايين ...

من پر از بال و پرم ... من پر از پروازم ...

دستامو باز ميكنم ... ميچرخم و ميچرخم و ميبينم عاشق شهريم كه زشتياش زير برف سفيد و پاك دفن شده ...

چهارمين باره كه همچين احساسيو دارم ... اين دفعه بيشتراز قبل ... پرم از برف، سپيدي، پاكي ... چه درونم تنهاست ...

ميشينم پشت يكي از بهترين دوستاي الكتريكي زندگيم ... مثل هميشه وفادارانه در اختيارمه ... روشن و آماده ...

ميشينم و مينويسم  ... "اینجا کماکان پرشین هری پاتر است!" و تمام احساسمو، تمام برف و درخث گنجشكايي رو كه تو ذهنم دارم با اين چند تا كلمه آزاد ميكنم ... با تمام وجودم مينويسم ...

اين چهارمين باره كه اين كارو ميكنم ... چهارمين باره كه بعد از سه روز فكر كردن بازم نميدونم چي بنويسم ...

شب ... اتاقم ... ديوار ... لامپ چراغ مطالعم و ليوان آبي كه يه هفتست اينجاست همه بهم ميگن بهترين جمله رو نوشتم ...

اين چهارمين باره كه به دوستايي فكر ميكنم كه نه ديدمشون ... نه ميشناسمشون ... نه ممكنه اسم واقعيشونو بدونم  و شايد ساعت ها ازشون دور باشم ... اما عاشقانه ۴ برابر دوستشون دارم ...

درونم تنهاست؟

نه ... درونم پره از عشق و ستاره ...

پر از واژه ... پر از ماه ...

و خواه ناخواه ما کماکان با کم و کاست در خدمتیم و اینجا کماکان پرشین هری پاتر است ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:31  توسط نازنين  | 

اپیزود اول: شهر بی خورشید

دو هفتس هرچی آسمونو نگاه میکنه خورشیدو نمیبینه ... هرچی سرشو تو آسمون میگردونه میبینه هیچ خبری از خورشید نیست.

اسمشو چی بذاره؟ شب؟ ... نه شب پر از قشنگیه ... پر از عشقه ... اسمشو چی بذاره؟ تاریکی مطلق؟ سیاهی خفقان آور؟

یه روشنایی نامحسوسی وجود داشت و یه نوری سوسو میزد اما اونم دیگه رمقشو از دست داده.

وسعت دنیا چقدره؟ حتما از شهری که خورشید دیگه توش بالا نمیاد بیشتر نیست؟ یعنی نباید باشه. شایدم دیگه دنیایی در کار نیست که خورشید زمینو ول کرده رفته ... اگه دنیایی وجود داشت اطراف شهرو صدای کر کننده ی سکوت پر نکرده بود.

درسته هر روز صبح خورشید تو همه جای دنیابالا بیاد و نور و گرماشو نثار همه ی مردم دنیا کنه و اینجا نه خورشیدی باشه ... نه نوری باشه ... نه گرمایی ...

چشماشو میبنده و ارزو میکنه اینبار که از پنجره آسمونو نگاه کرد خورشیدو ببینه که داره نور و گرما و زندگیو به مردم شهر برمیگردونه ...

چشماشو آروم باز میکنه ...

خورشید داره با تمام وجود از پنجره میتابه ... انگار نورشو از تمام دنیا جمع کرده و از پنجره فرستاده تو اتاق ...

                                                                                                          میتابه ...

                                                                                       "از همیشه پرقدرت تر و نورانی تر"

پی نوشت: ۱۳ روزه داریم خون گریه میکنیم ... از نامردی ... ناعدالتی ... بی وجدانی ...

خدایا چرا هرچی بلاست سر مسلمونا میاری آخه؟ چقدر جنگ؟ چقدر خون؟ دیگه به قرآن زمینم شاکیه از این همه خونی که به خوردش میدین ... چرا نسل کشی؟ چقدر ظلم آخه؟ کو حقوق بشر؟ کو یونیسف؟ کو صلح جهانی؟ اگه یه نظامی آمریکایی اینجا یه خال به دستش بیفته همه سازمانای حقوق بشر و کوفت و زهر مار، مارو بمب بارون میکنن اما هر روز ۱۰۰ تا بچه دارن تیکه تیکه میشن هیچی به هیچی اینا حقشونه اینا که آدم نیستن ... کفش خودمو تمام بچه های وبلاگو از همینجا میزنم تو سر صهیونیستای بی پدرمادر که روزی ۱۰۰۰ بار قلب مارو درمیارن و تیکه تیکه میکنن.

                                                                                             گلو رو میشه برید اما فریادو نه

 

اپیزود دوم: بت

شب عاشورا ... یه شهر کوچیک پر از مردم مومن ... همه وایستادیم منتظر یکی از محله ها تا دسته ی عزاداریش با علامت و صف زنجیر زنها و سینه زنها وارد این محله بشن که ما هستیم. این رسمشونه که یکی از محله ها به خاطر یه علمی که چندصد ساله دارتش و خیلی قدمت داره و علم دست حضرت ابوالفضل هم هستش شب عاشورا بره محله های دیگه و محله های دیگه هم میزبانی میکنن. هوا خیلی سرده و همه جا پر از شیرکاکائو داغ و چایی و شربته.

بالاخره اول از همه علم دست حضرت ابالفضل وارد میشه تا بره مسجد محله. وقتی که علم تو دیدرس مردم میاد همهمه به پا میشه ... یکی میگه من خودم دیدم پارسال علم یه کرولال و شفا داد ... اونیکی میگه آقابزرگ آقا اسماعیلم این علم شفا داده ... اونیکی میگه پارسال خواهر شوهرم بچشو از همین علم گرفت ... صدای صلوات و طبل و سنج و نوحه میاد ... ۳ تا گوسفندو جلوی علم میکشن. علمو میارن پایین و مردم از سر و کول هم بالا میرن تا نوک انگشتاشون به علمی بخوره که یک ساله گوشه ی تکیه ی محله بوده و داشته خاک میخورده ... مردم حاجتاشونو میگن و گریه میکنن و از گلابی که روی علم میریزن تبرک برمیدارن و من دارم اینور حسرت میخورم ...

پی نوشت:  درسته اینا جزو فرهنگ عاشورای ماست ... اما باید به اینم دقت کنیم که صرفا علم کسی رو شفا نمیده. حتی حضرت ابوالفضلم نیست که کسی رو شفا بده ... این خداست که همه چی دستشه و فکر کنم این یه ذره واسه مردم ما دور از نظر شده که دست به دامن علم میشن. آخرم دستی رو که بالای علم بوده رو میشکنن و اون بزرگای محل به زور اون قسمتو از مردم میگیرن تا به علم جوش بدن. این هیچ فرقی با بت پرستی نداره اینا همه وسیلن تا توجه خدا جلب بشه یا چمیدونم امام ها و امام زاده ها همه بهانه اند واسه گرفتن رضایت خدا وگرنه مگه اونا خدان که بخوان شفا بدن؟

من مخالف دسته و فرهنگ عاشورا و از این حرفا نیستم اما ما ایرانیا شور هرچیزیو درمیاریم.

 

اپیزود سوم: عروسک خیمه شب بازی.

همونجا، همون دقیقه ...

بعد از اینکه علم وارد مسجد میشه صدای نوحه و طبل و سنج بلند تر میشه و دسته ی سینه زنها وارد میشن ... بعد از ده دقیقه که وایستادن وارد مسجد میشن و پشت سرشون دسته ی عربها میان و صدای "انا مظلوم حسین" همه جا میپیچه و بعد از اینکه ۷-۸ دقیقه وایسادنو تو سرو صورتشون زدن میرن که وارد مسجد شن که یهو میبینیم صدای ناله و گریه ی مردمی که جلوتر از ما هستن بلند میشه. رو پنجه ی پامون وایمیستیم ببینیم چه خبره که میبینیم یه مردی یه ابای سفید و خونی تنشه تو آستیناش خالیه (یعنی دستاش توی لباسه و از آستینا بیرون نیست انگار دست نداره) و یه سربند و پوشیه ی سبز خونی هم روسرشه که از جایی نزدیک چشم پوشیه یه تیر زده بیرون (فهمیدین؟ یعنی یه تیرو چسبوندن اونجا که جای چشم پوشیست انگار تیر رفته تو چشم آقاهه) و بیچاره یارو که با اون پارچه ی کلفت سبز روی سورتش هیچ جارو نمیبینه ۳ نفر از سه طرف یارو رو گرفتن تا تو سرپایینی نخوره زمین و روی هم رفته یه موجود حقیر که فقط به درد دلسوزوندن و گریه ی مردمو درآوردن میخوره که اتفاقا کار هم میکنه و از جلوی جمعیت که رد میشه مردم اونو به عنوان نماد حضرت عباس میبینن میزنن تو سر خودشون و گریه میکنن ... جلوش ۵ تا گوسفند میکشن و یارو بنده خدا ۱۰ بار سر میخوره تا بتونه از سرپایینی بی دست و بدون دید پایین بره و وارد تکیه بشه و بعدشم دسته ی زنجیر زنا و علامتای ۳۵ پر و ۴۰ پر میان اما من دیگه بقیشو نمیبینم چون دیگه تو حال خودم نیستم ...

پی نوشت: اسم عباس که میاد تن مردم میلرزه ... اسم ابالفضل که میاد آدم یاد شجاعت بی حد و اندازه و یه مرد شجاع که واسه دفاع از خانوادش میره با این همه دشمن یه تنه میجنگه جوری که وقتی دستاشم قطع میکنن سوار اسب به طرف هرکی میرفته یارو از ترس از شجاع مردی که یه تنه ۱۰ نفرو حریف بود میره عقب و هیبتش قویترین مردا رو میگیره ... آخه انصافه آدم یه همچین آدم شجاع و بی نظیری رو تو یه همچین قالبی بگنجونه که از سر ترحم بشینیم واسش گریه کنیم؟

خندم میگیره به خدا ... امام حسین یه همچین مرد بزرگی که تمام زندگیشو از دست داده واسه دفاع از اعتقادش ... یه منبع علمی بی نهایتو میان واسه اینکه اشک مردمو دربیارن میگن اون چشمای خمارو اون قد بلند و چمیدونم ابروای کمون چه جوری بره زیر خاک و زینب دیگه بابا نداره و علی جان چرا جواب فاطمه رو ندادی و از این حرفا به خورد مردم میدن ... عوض اینکه ۴ تا حرف درست و حسابی بزنن از دلیلای عاشورا بگن از شجاعت بگن از فداکاری بگن از صلابت حضرت زینب بگن تا مردم محض رضای خدا چندلحظه فکر کنن ... یه جوری از امام سجاد و مریضیش میگن انگار دارن درباره ی یه انسان کوچیک حرف میزنن و تحقیرش میکنن ... نمیگن همون حضرت زینب اگه شمشیر دستش میگرفت چه جوری یه سپاهو حریف بود یا نمیگن همون امام سجاد اگه مریض نبود چه جوری امامت ادامه پیدا میکرد ... از فکر پشت عاشورا نمیگن از صلابت علی اکبر و هیبت حضرت عباس نمیگن ... و کسی نمیگه این قیام بود که دینو سرپا نگه داشت ...

همینه که وقتی یه یهودی یا مسیحی از امام حسین و عاشورا به عنوان یه الگو و یه حماسه حرف میزنه میفهمیم چقدر ما خودمونو تو جنبه های مسخره و جانبی دین غرق کردیم ...

 

اینم پست دینی-سیاسی ما. باما همراه باشین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:10  توسط نازنين  |